شعر من وقت به آیا می رود زیر پرسشهای معنا می رود چون كه می گویند خداوندا چرا شهر من دارد به یغما می رود خــون او در رگـهـایـی آهـنـیـن تا فراسوی شكیلا می رود چشمه ها دارد ولی چشمان او از عطشناكی چرا وا می رود مـردمانش روی دریاهای نـفت روزنـی از زیـر دریـا می رود مـرغ بیـكار مـداوم روی شـهر تـا به آن بـالا و بـالا می رود هر جوانش توی گردابی سفید مختصر اینجا و آنجا می رود توی رگهای وجودش روز و شب سوزنی از جنس اما می رود با غباری تیره با دودی غلیظ در گلویش سست و گیرا می رود سهم ما از نفت شده دو در هزار این یكی هم زیر منها می رود آه مـادر جـلوه هـای مـخـتـلف رو به ابن معبود یكتا می رود شهر گچساران فقط از درد تو شاعری دارد ز دنیا می رود
شاعر: سید جاسم دانشور
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 تیر 1388 توسط محمدحسین متولی